ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
410
قصص الانبياء ( فارسى )
چنان كه بشفاعت ازو مىخواستند . پس بفروخت و آنچه بايست بخريد و بهردو جانب سود كرد . پس بازگشتند . چون بيك منزلى مكّه رسيدند ، ميسره گفت يا محمّد تو از پيش برو و خبر و بشارت بخديجه بر ] a 002 [ كه من چنان دانم كه ترا اشترى بخشد . پس اشترى نيكو بياورد و بياراست و رسول صلى اللّه عليه و سلّم برنشست و روى به مكه نهاد . ابليس عليه الّلعنه بيامد و مهار اشترش بگرفت و از راه ببرد . حق تعالى جبريل را صلوات اللّه عليه بفرستاد تا اشتر او را به راه آورد و ميكايل را بفرستاد تا قبهء از نور بر سرش مىداشت . چنان كه نور آن به هوا درمىشد . خديجه رضى اللّه عنها بر سر بام آمده بود و سوى راه شام مناظره مىكرد كه رسول در رسيد . چون رسول را بديد دوستش گرفت و آن اشتر او را بخشيد كه بر نشسته بود و گفت بازگرد و فردا با قافله در شهر آى . رسول بازگشت و ديگر روز با كاروان به شهر آمد . خديجه رسول را گفت برو و عمّ مرا و همهء رئيسان مكه را بخوان . و عمّ خديجه ورقة بن نوفل بود . رسول برفت و همه را بخواند . خديجه بفرمود تا شراب آوردند و ورقه مىخورد چندانكه مست شد . آنگاه خديجه رسول را پيش او ستودن گرفت كه مرا از رفتن محمد بسيار سود بود . و رسول را گفته بود چون عمّ به خانه درآيد تو از پس او درآى . رسول همچنان كرد . ورقه مست شده بود ، گفت يا محمد خديجه از تو شكر مىكند هر حاجتى كه ترا هست از من خواه و اگر همه تن خديجه است . و خديجه از پس پرده ايستاده بود ، گفت محمّد خود از بهر اين آمده است . ورقه گفت يا خديجه بدانچه من كنم راضى هستى ؟ گفت بلى راضيم . ورقه گفت شما گواه باشيد كه خديجه را بزنى بمحمّد دادم . پس رسول را گفت تو پذيرفتى . گفت ] b 002 [ پذيرفتم . خديجه بفرمود تا مهمانى ساختند و دفها زدن گرفتند تا مردمان بدانند